



















برو ای عشق مَیازارم بیش از تو بیزارم و از کرده ی خویش
من کجا این همه رسوایی ها؟ دل دیوانه و شیدایی ها؟
من کجا اینهمه اندوه کجا؟ غم سنگین چنان کوه کجا؟
شب طولانی و بیداری ها تب سوزنده و بیماریها
دیده ی شادی من کور نبود خنده از روی لبم دور نبود
من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم
تا توای عشق به دل جاکردی سینه را خانه ی غمها کردی
سوختی بال و پرجانم را آرزوهای فراوانم را
میگریزم زتو ای اَفسونگر دست بردار ازاین دل دیگر
دل من خانه ی رسوایی نیست غم من نیز تماشایی نیست
کودک مکتب تو جانم سوخت آتشی بود که ایمانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش کرد شعر من رخنه به ایمانش کرد
چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سَرِ هستی را
خیلی دلم برای نگاهت تنگ شده

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم...
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق
نمی شدم...
نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان
می شود...
سو گند که وجود تو در سر نوشت من نوشته شده است...


کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by arii.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM