کوچه های بی کسی
در سکوت آواز خواندم نیمه شب
اشک ها از دیده راندم نیمه شب
آمدم در کوچه بینم روی تو
دیدمت از پای ماندم نیمه شب
دیده را طاقت به دیدارت نبود
کس چو من آن شب گرفتارت نبود
مرغ دل در سینه آرامش نداشت
چون دگر مقبول درگاهت نبود
رفتی و من ماندم و دلواپسی
گم شدی در بوته های اطلسی
رفتی و دیدم فقط ماه است و من
نیمه شب در کوچه های بی کسی
پرستو
بخون با من پرستو ز شهر آشنايي
بخون از رنج و درد غم تلخ جدايي
پرستو آي پرستو بخون هجرانه ي او
من و تو همصداييم ز يار خود جداييم
ببار اي ابر غمگين
روي چشماي خسته م
که اشکم کم نياره
بنال اي جغد بدخون
به بام سرنوشتم
که بختم کم نياره
خيال مخملي کو
دل شيدا و حالي که آوازي بياره
هواي تازه اي کو
افق يا ساحلي امن که پروازي بياره
با کدوم بهونه ميشه اومد سوي دشت
با چه آرزويي دوباره ميشه برگشت
کي ميشه پرستو برگرده سوي خونه
کي ميشه بخونه آواز عاشقونه
پرستو
به ياد آرزوهايی که می ميرند سکوتی
می کنم سنگين تر از فرياد
....
parastoo

حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود
نمي گوييم
نمي آرند
parastoo
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

|
با تو بوده ام، همیشه و همه جا، با تو نفس کشیده ام، با چشمان
تو دیده ام ، مرا از تو گریزی نیست، چنانچه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب! تو دلیل حیات من بوده و هستی، و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام: علت بودن من تو هستی...! پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است: همیشه با تو......... |
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه ؟
یه سوالیم یه سوال بی جوابیم مگه نه ؟
یه روزی قصه ی پر غصه ی مام (ما هم))
تموم میشه آخرش نقطه ی پایان کتابیم مگه نه ؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد!وا ما که
روی آب مثل حبابیم مگه نه ؟
عکسیم و به زندون یه قابیم مگه نه ؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
کار دنیارو که چشمم دیده بود گفت به دلم ما دوتا
پنجره ی رو به سرابیم مگه نه ؟
parastoo

عشق یعنی
عشق یعنی سرزمین پاک من
عشق یعنی لحظه ی بیدار من
عشق یعنی لیلی و مجنون شدن
عشق یعنی وامق و عذرا شدن
عشق یعنی کلبه دل ساختن
در قمار زندگی جان باختن
عشق یعنی چشمهای پرزخون
درد و غم یکجا به هم آمیختن
عشق یعنی دردهای بی شمار
گریه کردن سوختن افروختن
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق یعنی مخزن الاسرار من
parastoo

وحشت زده در سينه ي من مي لرزيد ... دست من ضربه به ديواره ي
زندان كوبيد ...
« آي ، همسايه ي زنداني من ، ضربه ي دست مرا پاسخ گوي !» ...
ضربه ي دست مرا
پاسخ نيست؟
تا به كي بايد تنها ، تنها ... وندر اين زندان زيست ضربه هر چند به
ديوار فرو كوبيدم ، پاسخي
نشنيدم سال ها رفت كه من ... كرده ام با غم تنهايي خو ... ديگر از
پاسخ خود نوميدم
راستي ، هان ! چه صدايي آمد ؟ ... ضربه اي كوفت به ديواره ي
زندان دستي ؟ ضربه مي كوبد
همسايه ي زنداني من ... پاسخي مي جويد ... ديده را مي بندم ... در
دل دل از وحشت تنهايي او مي خندم
parastoo
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by arii.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM